خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





در نهایـــــــــــــــت جملــــــــــــــــــــــ ه آغاز اســـــــــــت عشــــــــــــــــــــــق

     

    در نهایـــــــــــــــت جملــــــــــــــــــــــ ه آغاز اســـــــــــت عشــــــــــــــــــــــق

     

    هیچ میدانی ز درد من هنوز
    از درون گرم و سرد من هنوز
    هیچ میدانی چه تنها مانده ام
    چون صدف در عمق دریا مانده ام
    هیچ میبینی زوال برگ را
    ابتدا و انتهای مرگ را
    هیچ می بینی نهاد و ریشه را
    یاد داری لذت اندیشه را
    هیچ می بینی چه سبز است این درخت
    شاخه ای می چینی از اشجار بخت

    هیچ باران را تما شا میکنی
    چشمه ساران را تماشا میکنی
    میزنی دستی به گیتاری هنوز
    میدمد از پنجه ات باری هنوز
    هیچ سازی در صدایت میخزد
    نقش پروازی ز پایت میخزد
    هیچ میدانی زبان من چه بود
    لحن این و لفظ آن من چه بود
    گوئیا بشکسته بالم در سخن
    شمع بی رنگ زوالم در بدن

    خسته ام از باور و نا باوری
    می نخواهم ارتقاع دیگری
    عمق تبدار زمینم آرزوست
    یا شبی در مسلخ تاریک دوست
    سینه ام پر بار و بارم از صداست
    نیک اگر بینی همه مقصد تراست
    رنگ تدبیر جهان من تویی
    برگ سبز استخوان من تویی
    خواب میبینم هنوز از شانه ات
    خانه میگیرم درون خانه ات

    دردم از اندیشه ام بیدار تر
    نفس حیوانی به چشمم خوارتر
    در جهان خود اعیان می بینمت
    اوج طغیان بیان میبینمت
    من جهان را بر دو عالم داده ام
    از درون خود جهانی زاده ام
    این جهان جای زوال عشق نیست
    جای حیوان در روال عشق نیست
    جای درد بی زبان درد هاست
    جای تکمیل مزامیر صداست

    جای تذهیب فلات سینه است
    جای ترویج حق آئینه است
    گر چه تو با این جهان بیگانه ای
    گر چه دور از ذهن سبز خانه ای
    لیک من با عشق پایت میدهم
    در جهان خویش جایت میدهم
    تو دگر چیزی به جز من نیستی
    من تو هستم تو به جز من کیستی
    آشنایی با همه زیرو بمم
    گر چه پنداری که در هستی کمم

    آه من را از درون من مگیر
    نور را از قطره خون من مگیر
    خیمه های عشق را ویران مکن
    سینه ام را خالی از ایمان مکن
    آفتابیم و به هم تابیده ایم
    هر چه عالم بود آنرا دیده ایم
    پس جهان را در جهان من بدان
    زهد کاذب را ز طرح دل بران
    من جهان را در ته شب یافتم
    از سیاهی آفتابی بافتم

    آفتاب من تویی در عمق شب
    بس که تابیدی به من مردم ز تب
    از تب مرگ است این گفتارها
    ریشه ها و پودها و تارها
    ما پر از جوش و خروش مقصدیم
    فکر پرواز نود اندر صدیم
    از سخن چون عشق میماند ز ما
    پس رها کن خویش را در صدا
    چون صدا عشق است و پرواز است عشق
    در نهایت جمله آغاز است عشق

    عشق جان است و جهانی در سخن
    وآن جهان آکنده از گفتار من
    من همه ذرات نورم در شتاب
    خود دلیلم بر وجود آفتاب
    لیک در من جز غمی بیدار نیست
    این سخن هم انتهای کار نیست

      


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : جهان ,بینی ,میدانی ,
    در نهایـــــــــــــــت جملــــــــــــــــــــــ ه آغاز اســـــــــــت عشــــــــــــــــــــــق

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر